تبليغاتX
سرگشته



نویسنده : پویا ; ساعت 11:23 روز چهارشنبه 14 مرداد1388

در راستای اعتراض به تخلف «بلاگفا» از پای‌بندی به آیین‌نامه‌ی اعلامی توسط مسئولین آن و همچنین عدم احترام به اطلاعات و حریم خصوصی نویسندگان بلاگ در این سایت و قرار دادن اطلاعات شخصی افراد در اختیار مراجع بی‌صلاحیت، در پیوستن به حرکتی جمعی از سوی بلاگ نویسان ایرانی این وبلاگ را ترک می‌کنم و به خانه‌ی جدیدم می‌روم. می‌دانم که چند روزی از این حرکت عقب افتاده‌ام ولی راستش از آنجایی که گنجه‌ی نوشته‌هایم را دوست دارم و نمی‌خواستم از دستش بدهم این انتقال کمی زمان برد. راستش اینجا برایم با دفتر خاطرات فرق چندانی ندارد و از دست دادنش برایم سخت بود.



نویسنده : پویا ; ساعت 21:29 روز پنجشنبه 1 مرداد1388

ولی گفتنی نیست...!



نویسنده : پویا ; ساعت 18:7 روز پنجشنبه 1 مرداد1388

دیروز یه حساب سرانگشتی کردم دیدم توو دو ماه و نیم گذشته که وسیله ی نقلیه ی اصلیم دوچرخه بوده تقریباً 700 کیلومتر دوچرخه سواری کردم! به غایت کف کردم و یه مصداق از نتیجه ی استمرار رو دیدم.





نویسنده : پویا ; ساعت 12:53 روز پنجشنبه 25 تیر1388

در آغوش می‌گیرمت. در آغوشم گرم می‌فشرمت. لذتم با خراش تنم از خارهایت به اوج می‌رسد. نفرین ابدی‌ام نثار آنان که ما را از هم دور کرده‌اند. صورتم را به تنت می‌چسبانم. انعکاس نفس‌های نامنظمم از تن تو چقدر دلنشین است. دلم تو را می‌خواهد. تو را. تو، ای سرچشمه‌ی شنیدنی‌ترین و ماندنی‌ترین آهنگ‌ها. کاش می‌شد باز همچون گذشته پناهم می‌بودی. کاش می‌شد باز فریادم را از سینه‌ی تو برون بزنم. کاش این روزها که سینه‌ام از فریاد در آستانه‌ی انفجار است، گلوی تو را نگرفته بودند. کاش هم‌آغوشی‌مان را آشکارا فریاد نکرده‌بودیم و لذتمان را با دیگران تقسیم. می‌ترسم. می‌ترسم از آن روزی که گلویت را رها کنند و گوش دنیا کر شود. و می‌ترسم از اینکه گلویت را بیش از این بفشارند و سینه‌ام تاب نیاورد.

در این روزها که هیچ کس با من نیست و هیچ چیز، تو تنها هم‌دم من نیز صدایت گرفته و با ناله لب به سخن می‌گشایی. کاش دست کم می‌دانستم تاوان کدامین گناه را پس می‌دهم. دوستت دارم.





نویسنده : پویا ; ساعت 18:14 روز جمعه 12 تیر1388

این کفار یک رسم انسان دوستانه دارند. اول جولای هر سال را به نام «روز جابجایی» نام گذاری کرده اند. در این روز همه وسایلی که دیگر به آن ها احتیاجی ندارند بیرون از خانه رها می کنند. بیشتر کسانی که قصد عوض کردن محل سکونت خود را دارند طوری برنامه ریزی می کنند که در این روز بتوانند این کار را انجام دهند. پس کافی ست کمی همت و شانس داشته باشی تا (با کمی اغراق) به سادگی در شعاع 200 متری خانه ی جدیدت اساس مورد نیازت را بیابی!

با اینکه امسال کمی دیر متوجه این موضوع شدم ولی توانستم یک کاناپه ی تمیز، یک کمد کوچک با سه کشو و یک صندلی شکار کنم! خیلی چسبید...





نویسنده : پویا ; ساعت 1:38 روز یکشنبه 7 تیر1388

و آن روز که من تنهایم

باز بال می‌گیرد پرنده‌ی خیالم بدان سو

که «بکوش»

تنهایی از آن همه‌ی ماست

اگر روزی تنها نبودی بدان

که پاداش کاری نیک به تو داده‌اند

و آماده باش برای تنهایی مجدد

این سرنوشت همه‌ی ماست

همه‌ی ما





نویسنده : پویا ; ساعت 10:24 روز جمعه 5 تیر1388

دو ماهی می‌شود که با دوچرخه به دانشگاه می‌روم؛ بهتر بگویم، از وسیله‌ی نقلیه‌ای جز دوچرخه استفاده نمی‌کنم مگر در روزهای بارانی. شب گذشته حدود ساعت ۲:۳۰ بامداد بود که از دانشگاه به خانه بر می‌گشتم. روزی ملال‌آور و طولانی را پشت سر گذاشته بودم و به غایت خسته بودم. هوا به طرز احمقانه‌ای شرجی و گرم بود. با این که لباس زیادی به تن نداشتم ولی احساس خفگی می‌کردم. در حال کلنجار رفتن با ناراحتی‌ام از هوا بودم که دوچرخه‌سواری از کنارم گذشت که لباسش را درآورده بود و با تمام انرژی رکاب می‌زد. انگار که دنیا را به من داده باشند سریع لباس رویی را درآوردم و با یک زیر پوش آستین‌حلقه‌ای به راه افتادم.

اول احساس خوبی نداشتم، انگار که همه مرا نگاه می‌کردند. (بگذریم که کلاً بیش از ۵ نفر در میدان دیدم نبودند!) ولی اندکی که گذشت همه چیز برایم عادی شد. با اولین سربالاییمسیرم که درگیر شدم اصلاً از یاد بردم که چه لباسی به تن دارم.

اما از آنجا که هر سر بالایی‌ بالاخره جایی تمام می‌شود و باید برای لذت بردن از سراشیبی بعدش خود را آماده کرد، وقتی از بالای آخرین قله(!) سرازیر شدم، باز به یاد آوردم که لباسم چیست. پیچ و تاب باد دور بدنم و نوازش دست سرد او روی شانه‌هایم در آن شبی که آن را بیش از همیشه می‌خواستم انگار که هدیه‌ای برگزیده بود برای من. آنقدر از هم‌آغوشی باد اوج گرفته بودم که نمی‌خواستم این مسیر خانه هرگز تمام شود.

پ.ن.۱: افسوس که شد!

پ.ن.۲: تمام مدت به این فکر می‌کردم که چرا باید در کشور خودم از داشتن چنین حق ساده‌ای محروم باشم.





نویسنده : پویا ; ساعت 1:12 روز چهارشنبه 3 تیر1388

احساس خوبی دارم. احساس رهایی می‌کنم. امروز امتحان پایانی آخرین درس دوره‌ی فوق لیسانسم را هم دادم و از شر پاس کردن درس خلاص شدم. نه که بگویم از قفس رها شده‌ام ها! نه، فقط خود را در قفس بزرگ‌تری می‌بینم که دست‌کم به من فرصت حرکت بیشتری می‌دهد. البته می‌دانم که تز می‌تواند چنان عرصه را بر آدمی تنگ کند که روزی ده بار انسان به خوردن آن چیزی که نباید رو آورد، ولی خوب، باید انصاف داد که انجام دادن تز بدون داشتن درس بسیار خوشایندتر از انجام دادن آن همراه گذراندن درس است!

پ.ن: کاش اوضاع و اخبار فعلی ایران می‌گذاشت تنها یک شب این طعم شیرینی را که از آن سخن گفتم مزمزه کنم.





نویسنده : پویا ; ساعت 13:7 روز پنجشنبه 28 خرداد1388

سلام

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

                                که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

          طوری از کنار زندگی می‌گذرم

                    که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد

                              و نه این دل ناماندگار بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم:

حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آن را پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل،

     حتی هر وهله،

           گاهی، 

                 هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم:

خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده‌ام

       بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار

هی بخند!

بی‌پرده بگویمت:

چیزی نمانده‌است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

فقط همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ایران جان، نه!

نامم باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه


از نو برایت می‌نویسم:

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور مکن!


*شاعرش را نمی‌شناسم ولی خسرو شکیبایی به زیبایی دکلمه‌اش کرده است.





نویسنده : پویا ; ساعت 0:29 روز جمعه 15 خرداد1388

دوستی در مورد به‌روز کردن وبلاگش می‌گفت وقتی نمی‌نویسم بدانیدکه حالم خوب است!

راست می‌گوید، ولی تازگی‌ها به این فکر می‌کنم که اگر در زمان‌هایی که حالمان خوب است هم بنویسیم شاید سازندگی بیشتری داشته باشیم.

پ.ن: مناظره‌ی آقایان به غایت مراتب شعف و تفریح ما را فراهم نمود!